ما این روزها حالمان خوب نیست
دل نوشته ها
خیلی وقت ها دلت
خواسته دستشو بگیری و با خودت ببری یه جایی که پر از نور و روشنایی باشه...
اما نتونستی...
حتی تا اون لحظه هم نتونستی
با خودت ببریش توی اون آرمان شهرت که داد بزنی و بهش بگی.... ببین منم میتونم...
منم تونستم ...منم میخوام که تورو خوشحال کنم...
همیشه وقتی داشتی از
خوشحالی داد میزدی یک دفعه دیدی که داری از اون بالا سُر میخوری...
چرا نتونستی به
روشنایی برسونیش؟ چرا همیشه چند قدم تا اون آرمان شهرت فاصله داشتی؟ همیشه از پس کارهای سخت براومدی...همیشه خودت به خودت کمک کردی...اما این بار با همیشه فرق میکند... خوب نگاه کن اون مردی که داره دوشادوشت راه میاد،دستش رو از دستت رها نخواهد کرد... پ ن: ممکن است آن
موقع که تو به خودت میایی خیلی دیر شده باشد..
ممکن است خیلی دیر نشده باشد... پ ن: دچار وسواس
شمارشی شده ای... پ ن:قبل از اینکه
خطاهاتو دور بریزی از اونها درس بگیر...
و بعد یک نفس عمیق بکشی مشامتو پر از بوی کاهگل بارون خورده بکنی... میدونم...دوست داری وجودت رو از هرچیزی که باید و نباید خالی کنی...
ولی خیلی وقتها مجبوری تحمل کنی... حتی مجبوری اون قدر تحمل کنی تا روحت و وجودت تبدیل بشه به یک تکه کاغذ خط خطی سیاه ِ سیاه.... اون موقع است که هر چی زور می زنی تا از لابه لای اون همه سیاهی یه سفیدی پیدا کنی بی فایده است... بیخود زور نزن...
نه...نمیگم داری تقلای بیخود میکنی... نمیگمم دست از تلاش بکش... ولی امید واهی دادن چه سود... خورشید و از ما گرفتن... ولی ماه و که داریم... به انتهای دیوار کاهگلی نگاه کن... انتهای دیوار خیلی چیزها هست که داره انتظارتو میکشه...
پ ن :مجبور نیستی به هرچی که دوسشون نداری لعنت بفرستی...
پ ن:لعنت به چراغ سرخ لعنت به چراغ سبز... (این نوشته به هیچ عنوان سیاسی نیست) چه خیال خامی که ما تاکنون خیال میکردیم خودمان واژه داستانک را اختراع کردیم... .................................................... دلمان برای سبک گذشته یمان ( سبک...!!!)تنگ است... دلمان برای نوشتن یک متن درست و حسابی تنگ است... دلمان برای نوشتن تنگ است... دلمان برای نوشتن برای دل خودمان تنگ است... این روزها ما مانده ایم و داستانک هایی که ارضایمان نمی کند... پ ن: این روزها داریم به این تنیجه می رسیم که هیچ چیزی بهتر از روزه سکوت نیست...حتی در اینجا... پس: مثل پست قبلی: سکووووووووووووووووت... هیس!!! یلدا همیشه برایش یه شور و شوق وصف ناشدنی رو به ارمغان می آورد، هر سال وقتی روز های پایانی آذر رو سپری میکرد سر از پا نمی شناخت... این بار هم بی صبرانه منتظر یلدا بود....یلدایی که فقط برایش شبی طولانی تر از شبهای دیگر نبود... .......................................................................... "داستانکی که شاید هیچ وقت به اتمام نرسد..." پ ن۱: گفتم یلدای امسال رو دوست نداشتم...در جواب گفتی چون نخواستی که دوستش داشته باشی.گفتی ... من با تو از یک احساس زود گذر سخن گفتم... پ ن ۲:مغزم پر است از افکار گوناگون که دلم میخواهد بر روی کاغذ بیاورمشان... اما توانایی اش را ندارم... پس : سکوت میکنم... پ ن ۳: مشامم پر است از بوی نرگس هایی که تو به من هدیه دادی... دستهای پر از چین و چروکش رو حلقه کرده بود دور لیوان چایی ای که روی میز مقابلش قرار داشت... صورت پر از چین و چروکش داد میزد که باید حدود ۷۰تا ۷۸ سالش باشه... نمی تونستی حدس بزنی که توی عمق چشم هاش چه چیزی رخنه کرده، چند بار با خودم گفتم پیرمرد انگار حسابی سرخوش ِ... ولی وقتی چشمم توی جشمهاش می افتاد شک برم میداشت...انگار ته اون چشم ها یه غم خاصی وجود داشت. بفرمائید آقا کباب هاتون حاضره،پیرمرد دستهای لرزانش رو توی جیب کت کهنش فرو برد و پول هاشو درآورد و نگاهی به پولهاش انداخت... پدر جان نمیخواد حساب کنی مهمون مایی من گدا نیستم،نگاه کن کلی پول دارم...میدونم من هم نگفتم شما گدایی فقط خواستم مهمونت کرده باشم. اشکالی داره؟ پیرمرد هاج و واج خیره شده بود به مرد...سکوت کرده بود.... انگار غمی که توی چشم هاش دیده بودم لحظه به لحظه داشت بیشتر میشد... توی صورت پر از چین و چروکش هیچ نشانی از سرخوشی نبود... خیلی دلم میخواست بدونم توی اون لحظه داره به چی فکر میکنه که این طور غمگینش کرده... با خودم گفتم شاید اون مرد جوون یه جورایی خجالت زدش کرده باشه بعد از اون سکوت طولانی یک قطره اشک به روی گونه های پیرمرد سُر خورد ... توی افکار خودم غوطه ور بودم تا به خودم اومدم پیرمرد دیگه اونجا نبود.... کباب ها دست نخورده روی میز باقی مونده بود.... مدتهاست دارم فکر میکنم... به دستهای پر از چین و چروک پیرمرد توی چلوکبابی و به چشم های پر از شور پسر بچه تخص توی تاکسی ... انگار یه نقطه مشترک بین چشم های پسر بچه و دستهای پیرمرد وجود داشت... شاید اون دستها روزی نوازشگر روح و جسمی بوده.... شاید... و اون چشم های پسر بچه شرور شاید روزی با یک نگاه جسم و روحی رو ذوب کند...شاید... شاید... شاید... نه... انگار ضریب حوصله ام زیر صفر است... توی چشمهای معصومش یک آرامش خاصی موج میزد ....اصلا انگار توی چشمهایش یک دنیای دیگه ای وجود داشت ... هر وقت دلم میگرفت و حال و روزم مثل دریا طوفانی میشد بغلش میکردم و مینشوندمش روی پاهام و به هر ترفندی که شده همون جا نگهش میداشتم ، خیره میشدم به چشمهای معصومش و بعد دستمو فرو میکردم لابه لای موهاش، سرمو میذاشتم روی قلب کوچیکش که درست مثل قلب یک گنجشک میتپید... و آروم می شدم همیشه آرزو میکردم که هیچ وقت بزرگ نشه و توی همون سنی که هست باقی بمونه... اگر بزرگ میشد دلم کلی برای اون معصومیت کودکانش تنگ میشد و این برام توی زندگی میشد یک خلاء که شاید دیگه هیچ وقت پر نمیشد. نگرانش بودم، دلم شور میزد، می ترسیدم وقتی که بزرگ شد مشکلات زندگی اون معصومیتی که پشت پلکهاش خوابیده بود رو بدزده...توی اون روزها تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که فقط و فقط براش دعا کنم... دعا کنم که زیر مشکلات زندگی کمر خم نکنه، طاقت بیاره و معصومیتش رو به هیچ بهایی نفروشه و چوب حراج به آنچه که نباید نزنه.... .................................................... پ ن۱: نی نی به این دنیا خوش اومدی... پ ن۲:خوب ِ من ... معصومیتی که در چشمان تو نهفته است را در چشمان هیچ کودکی ندیدم. هر چه هستی باش،اما باش..... بیخود دارم انتظار می کشم تا همدیگرو در یک نقطه مشترک قطع کنند...آخه خط موازی اند... اون وقت ها که مدرسه می رفتیم بهمون یاد دادند دو خط موازی هیچ وقت در هیچ نقطه ای مشترک به هم نمیرسند... ولی اگر خودشون دلشون بخواد که توی یه نقطه مشترک به هم برسن چی؟ اگه فقط روز ها و ساعت ها در کنار هم باشن ولی تا آخر دنیا هم به هم نرسن اونوقت چی؟ روزهاشون و با حسرت به شب می رسونن... هر روز از خروس خون تا الهه ی شوم به هم خیره میشن ولی هیچ وقت به هم نمیرسن... کاش می تونستن به نرسیدن فکر نکنن... کاش توی یه نقطه همدیگرو قطع می کردند... اونوقت همون نقطه براشون می شد نقطه ی شروع... پ ن : خدایا ... هوس کردیم در آغوش بگیریمتان... هوس کردیم دست در دستتان کمی با شما قدم بزنیم... خدااااااااااااااااااااایا... دلمان برایتان تنگ است.... سمت نگاهمان به سوی شماست...
| Design By : Night Skin |


