|
"عجب ديوانه خانه اي است دنيا" ترس مي ترسم از سردر گمي تو... ، خودم... ، مي ترسم از گريه هاي بي امان زن مي ترسم از كلافگي اين روزها مي ترسم از دختر ديوانه ي همسايه مي ترسم مي ترسم... از كمر خم شده ي پدر بزرگ ... از آرامش نداشته ي اين روزها ... از جيب پر از خالي مرد ... از صورت كثيف دخترك گدا ... مي ترسم... از چروك هاي نقش بسته روي صورت پير زن مي ترسم از چروك هاي نقش بسته روي سيرت خودم...، تو...، مي ترسم مي ترسم... از دل مشغولي هاي اين روزهام مي ترسم از دل لرزه هاي مكررم مي ترسم از غم هميشگي نشسته روي صورت تو ،خودم، مي ترسم از ناتموم موندن شعر هام مي ترسم از نفس نفس زدن،از دست و پا زدن توي اين ديوانه خانه ميترسم از به سرانجام نرسيدن همه ي قصه ها ، از بي پايان نبودن همه ي راه ها مي ترسم از فنا شدن... از پوچ شدن... از هيچ شدن... مي ترسم... از خودم... از تو... از اين ديوانه خانه مي ترسم.... (عجب ديوانه خانه اي است دنيا...!!!)
خدایاااا این بار جدا حالمان اصلا خوب نیست خدایاااا... یه چیزی مثل خوره داره تمام وجودمان را می خورد خدایاااا... یه آرامش عجیب ... و... وجودی پر از آشوب... کدام را باور کنیم آرامش؟!!! آشوب؟!!! خدایااا... کمکمان کن.
تا اطلاع ثانوی وبلاگ نویسی ..... تعطیل
ا ين روزها ما را چه مي شود؟ ابن روزها ما مانده ايم و كاغذ هاي خط خطي اين روزها ما مانده ايم و بالا آوردن خاطرات اين روزها ما مانده ايم و دلشوره هاي پي در پي اين روزها ما مانده ايم و درد د لهاي تلنبار شده در دل خدايااااااااااااا... ا ين روزها ما با شما بازي مي كنيم يا شما با ما؟!!! خدايااااااااااااا... اين روزها ما شما را رها كرده ايم يا شما ما را؟!!! خداياااااااااااا... اين روزها ما بي خيا ل سرگيجه هايمان شده ايم يا كه او بي خيال ما شده ؟ اين رزوها ما لرزش زانوهايمان را از ياد برده ايم يا او ما را رها كرده ؟ اين روزها ما را چه مي شود؟ اين روزها ما مانده ايم و شعر هاي نا نوشته ي مان اين روزها ما مانده ايم و وجود بي وجودمان اين روزها ما مانده ايم و دلهره هاي قديممان اين روزها ما مانده ايم و ... خدايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا... اين روزها مارا چه ميشود؟!!!
نگاه بي تفاوت ما!!! بي تفاوت... سرخوش... بي خيال... خونسرد... كلاس، استاد، نظريه هاي آگوست كنت و... نگاه بي تفاوت ما!!! خيابان، شلوغي، دست فروشهاي شب عيد و... نگاه بي تفاوت ما!!! تقويم، روز هاي سپري شده، پايان سال و... نگاه بي تفات ما!!! محكوم شدن به عدم شعور سياسي،(مثل هميشه يه جمله ي مسخره اين وسط جا خوش كرد)، پيش داوري ها و... نگاه بي تفاوت ما!!! هيچي.همين. هيچ چيز ديگري نمي مونه و باز هم.... فقط نگاه بي تفاوت ما!!!
ما...
ما... ما... برای هیچ چیز تقلا نمیکنیم شب است و ما خواب انگار نفسمان نمیخواهد دیگر بالا بیاید ما تقلا نمیکنیم... در خیابانیم و مثل بید می لرزیم دستمان یخ زده است،انگار برای گم کردنش به دست و پایمان افتاده است ما تقلا نمیکنیم... در اون دانشگاه خراب شده ایم،مردک سبیل کلفت حقمان را میخورد ما تقلا نمیکنیم... سرمان درد میکند،انگار با او هم لج کرده ایم،برای آرام شدنش ... ما تقلا نمیکنیم... در متروایم،زنک خرفت کل هیکلش را انداخته رویمان انگار استخوانهایمان دارد میشکند! ما تقلا نمیکنیم... بغضی عجیب غریب ما را اسیر کرده است، حتی نمیگذارد آب دهانمان را هم قورت دهیم!!! دارد خفه یمان میکند ما تقلا نمیکنیم... میخواهیم تنها باشی،میخواهیم با خودمان خلوت کنیم،فرصتی پیش نمی آید ما تقلا نمیکنیم... از قار قار صبح تا جیر جیر عصر مدام سرمان گیج میرود ما تقلا نمیکنیم... از پشت قاب پنجره ی اتاقمان همه چیز تار است،برای فهمیدنش... ما تقلا نمیکنیم... ما این روزها برای هیچ چیز تقلا نمیکنیم...!!!!
عجب حس غريبي داريم
یه وقت هایی...یه جاهایی...
توی یه موقعیت هایی قرار می گیری که مجبور میشی بزنی زیر قولت ما ا ین کار را کردیم...اصلا و ابدا هم نادم و نالان نیستیم... ما دوست داشتیم قولی را که به خودمان دادیم را بشکنیم... به کسی ربطی داره؟ربطی نداره،به خدا ربطی نداره. ما قو لمان را شکستیم و راهی جاده شدیم.... ما ... جسممان را،روحمان را،روانمان را.... به جاده سپردیم... مثل همیشه همه ی وجودمان چشم شد... مثل همیشه...توی جاده لال مونی گرفتیم(همچین میگی همیشه،حالا همه فکر میکنن همیشه توی جاده ها در حال سیر و سیاحتی) مثل همیشه ما همچون جغد از پنجره به بیرون زل زدیم... ما خودمان هم نمیدانیم در این جاده ی خشک و برهوت به دنبال چه میگردیم ما خودمان هم نمیدانیم چرا توی جاده لال مونی می گیریم ما خودمان هم نمیدانیم...ما هیچ نمیدانیم(از این جملم چه قدر بدم اومد،"ما هیچ نمیدانیم"بیخیال.) جاده... جاده... خدای من چرا اون مسیر لعنتی تموم شدنی نبود؟؟!!! خدای من چرا اون دقایق لاک پشت وار طی میشد؟ خدای من،ما که انتظار چیزی یا کسی را نمیکشیدیم ما که برای دیدن کسی بیتاب نبودیم،پس چرا...چرا طی کردن اون مسیر برایمان زجر آور بود؟چرا؟ خدای من مگه نمیگن هر وقت به انتظار کسی یا چیزی نشسته ای دقایق کند تر پیش میرن،ولی ما مگه منتظر چه چیزی بودیم که خودمان خبر نداشتیم؟ ولی ... انگار هم جاده،هم جغد پشت پنجره انتظارشان به پایان رسید جاده به انتها نزدیک شد،ما خلاص شدیم...ما رها شدیم جسممان،روحمان،روانمان، رهایی پیدا کردند جغد پشت پنجره پرواز کرد... .......................................................................................... (خودم میدونم این بار اصلا خوب ننوشتم،جمله های پراکنده،مطلب های بی ربط، آشفتگی نوشته ها، همه ی اینها رو میدونم.تصمیم گرفته بودم فعلا ننویسم،ولی نتونستم.شدیدا احتیاج داشتم بنویسم،چون به قول یه دوست،کافکا میگه:نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است.من هم مدتها بود که مرده بودم چون نمینوشتم ولی می خواستم از این دل مردگی که چند روز گریبانمو گرفته رها بشم،وقتی می نویسم آروم می شم.....!!!!!!!!!!!)
خدايا.... اجازه؟؟؟؟!!!!
ميشه ما چند لحظه بيايم اون بالا؟! نه............. اصلا ميشه شما چند لحظه بياين پايين؟؟!! آخه،ما مي خواهيم با شما چند کلمه حرف حساب بزنيم!!! خدايا... به گمانمان ما دچار ماليخوليا،نه...شيزوفرني،نه....اسکيزوفرني،نه.....مازوخيسم،نه....ساديسم،نه..... نه،نه،نه، خدايا... ما دچار{ زدودگي گسستي} شده ايم. خدايا... نميدانيم،سرمان گيج ميرود،يا داريم به دور خودمان ميچرخيم،نميدانيم ما به دور خودمان مي چرخيم يا اينکه زمين به دور ما ميچرخد، شايد زمين هم به دور ما مي چرخد،هم به دور خودش.(وااااااااااااااااااااااااي،از بس چرخيديمو،از بس چرخيد حالمان به هم خورد.) خدايا... ما نميدانيم،اين زانوان ماست که دارد مي لرزد يا زمين است که به لرزه در آمده!!! خدايا... ما تو اين چرخ گردان،تو اين زمين لرزان،کجا ايستاده ايم خدايا... ما جاي پايمان محکم است؟!!! خدايا... خدايا... خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااايااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا حسين پناهي: بام ذهن آدمي حياط خداست
|
About![]()
Home
|